X
تبلیغات
دنبال خدايى!؟بيا توو ▄▀►آتشیز◄▀▄

دنبال خدايى!؟بيا توو ▄▀►آتشیز◄▀▄
شناخت خدا 
لینک دوستان آتشیز
پيوندهای روزانه آتشیز
در احوال حسن بصري مي آورد:


مستي ديدم كه در ميان وَحَل (= گل) مي رفت افتان و خيزان، او را گفتم: قدم ثابت دار ای مسكين تا نيفتي!

گفت:تو قدم ثابت كرده اي با اين همه دعوي؟ من اگر بيفتم، مستي باشم به گل آلوده، برخيزم و

بشويم. اين سهل باشد.

اما از افتادن خود بترس!

[ ] [ 1:25 ] [ سعيد ]
روزی که برفتند حریفان پی هر کار ...... زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار ........ حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
....او خانه همی جوید و من صاحب خانه......

هر در که زنم،صاحب آن خانه تویی تو..... هر جا که روم،پرتو کاشانه تویی تو

در میکده و دیر که جانانه تویی تو...... مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو

.....مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه....

برچسب‌ها: خدا, دین, کعبه
[ ] [ 4:46 ] [ سعيد ]
                          به نام حضرت دوست


درویشی قصه ی زیر را تعریف میکرد:


مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود،وقتی که مرد همه گفتن به بهشت رفته.آدم مهربانی مثل اون حتما به بهشت میره...در آن زمان بهشت هنوز به مرحله کیفیت فراگیرش نرسیده بود و استقبال ازش با تشریفات مناسب انجام نشد.

فرشته نگهبانی که باید اون رو راه میداد سریع یه نگاه به فهرستی که دستش بود انداخت تا اسم اون رو پیدا کنه ولی وقتی اسم اون رو پیدا نکرد اون رو به جهنم فرستاد.در جهنم هیچکس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمیخواد و هرکس میتونه به اونجا بره،مرد وارد شد و اونجا موند...چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه ی فرشته نگهبان رو گرفت و گفت: این کار شما تروریسم خالصه..نگهبان که نمیدونست جریان چیه پرسید مگه چی شده؟

شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت اون مردی که به جهنم فرستادید اومده کار و زندگیمون رو بهم ریخته..از وقتی که رسیده نشسته و به حرفهای دیگران گوش میده و به درد دلشون میرسه.حالا همه دارند تو جهنم باهم گفتگو میکنند و همدیگرو بغل میکنند و میبوسند.جهنم جای این کارها نیست لطفا این مرد رو پس بگیرید..

وقتی قصه به اینجا رسید درویش گفت: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تورو به بهشت برگردونه...


برای سلامتی امام زمان یه صلوات بفرستید

منبع: وبلاگ آتشیز


برچسب‌ها: داستان, حکایت عرفانی, درویش, خدا, دنبال خدا, دوستی با خدا, توبه
[ ] [ 0:37 ] [ سعيد ]
                     بسم الله الرحمن الرحیم

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند/چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند

مشکلی دارم زدانشمند مجلس بازپرس/توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند...

با سلام خدمت دوستان محترم وبلاگ، بعضی از دوستان چه در دانشگاه چه در برخوردهای اجتمائی خود با بنده،بر من خورده میگیرند که وبلاگ تو اقلیت مخاطبانی را هدف قرار میدهد که شاید به دور از آن اکثریت مطلق حاکم بر جامعه باشد...

نظر دوستان متین و در جایگاه خود مورد احترام بنده، شاید من در مقتضی زمانی که ایجاب میکرده تحت تاثیر حصار مقتضیات آن بازه ی زمانی حرفهایی زده باشم که به مزاق برخی ها ناخوشایند بیاید،اگرچنین بوده باز هم طبق روال کار وبلاگ از آن دسته عذر خواهی میکنم،

ازاین رو بعضی از دوستان پیشنهاد راه اندازی وبلاگی دیگر با چند نویسنده یا به قول مرسوم وبلاگ گروهی را داده اند،به امید آنکه آن وبلاگ گروهی نیز مانند آتشیز به بلوغ برسد، روزی بود که آتشیز در اندیشه ی من جولان میداد،تصمیم به ایجاد او کردم، حالا دوسال گذشته و آتشیز هرروز میزبان مخاطبانی است برای پاسخ دادن به آنچه که آنها در موتورهای جستجوگر به دنبال آن بوده اند،درخت با قد کشیدن شاخ و برگش خم میشود و این تواضع او را متمایز از نام و نشان خواهان دنیا پرست میکند

یا علی

جمال صاحب الزمان صلوات

[ ] [ 0:37 ] [ سعيد ]
                          بسم رب التوابین

به نام خدایی که از خوبم خوب تره...سلامی دوباره به دوستان عزیز وبلاگ آتشیز...همیشه مصمم میشم یه رنگ و بوی تازه به وبلاگ بدم.نمیدونم شاید اسمش قسمته که جور نمیشه.. واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا...یه بیت از حافظم هست که تلمیح به این موضوع داره اونجا که میگه: یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم.. خداوند میگه همگیتون به ریسمان خدا چنگ بزنید و متفرق نشید...مطمئن باشید هرکی تو روز نیم ساعت وقت گذاشت و نمازاش رو خوند ضرر نکرد..کدوم نمازخونی رو دیدی که بگه من پشیمونم از نماز خوندنم؟یاد یه داستان قشنگ افتادم که پسر عمم برام تعریف کرده بود...مردای خدا همه جا هستند و ناشناخته اند...از زبان پسر عمم تعریف میکنم دل بدید:

                    حتما کار داشتند که نیامدند!!

من یه جورایی بچه هیئتی بودم،از اینور و اونور آدرس یه هیئتی رو تو کرج گرفتم که پنجشنبه ها از ساعت 5:30 تا 7 صبح برگزار میشد...یه روز پنجشنبه تصمیم گرفتم برم اون هیئت ببینم چه خبره...وقتی رسیدم هیئت حس و حال عجیبی بهم دست داد...یه فضای روحانی کل هیئت رو احاطه کرده بود..هیئت عجیبی بود از این جهت که هرکسی جای مخصوص نشستن خودشو داشت برای نشستن...انگار بهشون گفته بودن که اینجا تا آخر جای شماست...یکمی گذشت که اون دعاخون هیئت رسید...باورم نمیشد پیرمردی بود بسیار نورانی به قول یکی از دوستان از اون آدمای نورانی که آدم دوست داره بگه حاج آقا بشین من فقط نیم ساعت بهتون نگاه کنم...ایشون دعا رو شروع کرد...یه نگاهی به دور و اطرافم کردم دیدم آدم کم اومده یعنی یه جورایی هیئت شلوغ نیست...راستش رو بخوای یه ذره مردد شدم از اینکه هیئت خودمون رو ول کردم و اومدم به این هیئت...تو دلم گفتم عجب اشتباهی کردم اومدم اینجا امروز هم که اینجا کسی نیومده اصلا فکر کنم زیاد اینجا نمیان..خلاصه گذشت و دعا تموم شد..داشتم کاپشنم رو از زمین برمیداشتم برم که یه لحظه سنگینی دست یه نفر رو رو شونم احساس کردم...برگشتم به عقب نگاه کردم دیدم همون حاج آقاست...تبسمی کرد و به من فقط این جمله رو گفت: پسرم اگر میبینی امروز تعداد کمی اینجا اومدن حتما کار داشتند که خودشون رو برای دعا نرسوندند فکر دیگه ای نکن...

برای تعجیل در ظهور امام زمان یه صلوات کوچولو بفرستید

منبع:وبلاگ آتشیز

[ ] [ 1:49 ] [ سعيد ]
                    بسم الله الرحمن الرحیم


سلام...سلام به اونی که روزه هاشو کامل میگیره و نماز میخونه،به اونی که هرزگاهی وقت شده گرفته،به اونی که کلا روزه نگرفته...به قول این آدمای خوب یه شیش ماهی توفیق نبوده خدمتتون باشیم...

همینکه اسکندر مقدونی به عنوان فرمانده و پیشوای کل یونان در لشکرکشی به ایران انتخاب شد،از همه ی طبقات برای تبریک نزد او می آمدند. اما دیوژن حکیم معروف یونانی کمترین توجهی به او نکرد.اسکندر شخصا به دیدار او رفت.دیوژن در برابر آفتاب دراز کشیده بود.چون حس کرد جمع فراوانی به طرف او می آیند،کمی برخاست و چشمان خود را به اسکندر که با جلال و شکوه پیش می آمد خیره کرد،اما هیچ فرقی میان اسکندر و یک مرد عادی که به سراغ او می آمد نگذاشت و بی اعتنایی کرد.اسکندر به او سلام کرد،سپس گفت: اگر از اسکندر مقدونی تقاضایی داری بگو. دیوژن گفت:یک تقاضا بیشتر ندارم.من از آفتاب استفاده میکردم،تو اکنون جلو آفتاب را گرفته ای،کمی آنطرف تر بایست!. این سخن در نظر همراهان اسکندر خیلی حقیر و ابلهانه آمد.با خود گفتند عجب مرد ابلهی است که از چنین فرصتی استفاده نمیکند.اما اسکندر سخت در اندیشه فرو رفت.پس از آنکه به راه افتاد،به همراهان خود که فیلسوف را ریشخند میکردن گفت: به راستی اگر اسکندر مقدونی نبودم دلم می خواست دیوژن باشم...1

1-تاریخ علم،تالیف جرج سارتن،ترجمه ی احمد آرام،صفحه ی 525

راستی شب قدر هم هست میگه:

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی/آن شب قدر که این تازه براتم دادند


یادمه یه معلم دینی داشتیم،با ایشون زیاد بحث میکردیم..یه سری بهش گیر دادم چرا آخه این شب قدر کتمانه تو شبهای سال؟خندید گفت: زهی معرفت! گفتم چطور؟ گفت:این چه سوالیه چرا متوجه نیستی،به قول معروف معرفت دُرِّ گرانیست به هرکس ندهندش... گفتم: آقای فلانی باهام شفاف حرف نمیزنی...با دست به سینش اشاره کرد و گفت:آقا جان شب قدر هر شب میتونه باشه بستگی به خود آدم داره،تو اگه یه شب احساس کنی که خیلی به خدا نزدیک شدی و خدا ازت راضیه اون شب قدر و منزلتش بالاتر از هزار ماهه...و شعر حافظ رو خون: دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند....توو دلم گفتم:آقای فلانی شیر مادرت حلالت باشه بهم حکمت یاد دادی...

برای تعجیل در ظهور امام زمان یه صلوات بفرستید

یاعلی...

[ ] [ 2:11 ] [ سعيد ]
                 به نام الله پروردگار مهربان دو عالم

با سلام خدمت همه ی دوستان گلم... اول از همه بگم که این پست به هیچ وجه سیاسی نمیباشد و با محتوای وبلاگ یعنی دین و عرفان سازگار میباشد... و همه ی مطالب با سند معتبر میباشند که در صورت تردید به آن رجوع فرمایید پیامبر فرمودند: شرط اعتماد به علما وارد نشدن علما به قدرت و حکومت میباشد (" الفقها امناء الرسل ما لم یدخلوا فی الدنیا.قیل: یا رسول الله! و مادخولهم فی الدنیا؟ قال: اتباع السلطان فاذا فعلوا ذلک فاحذروهم علی دینکم" از امام صادق به نقل از پیامبر) من نوشتن این مطلب را وظیفه ی شرعی و انسانی خود دانستم...

اولین بار این سخن را سید حسن مدرس زد که دیانت ما عین سیاست ماست البته ایشان شعار مذکور را در حصار حساسیت های آن زمان بیان کردند و به دنبال حکومت فئودالی نبودند!

در اسلام مشورت آنقدر مهم است که سوره ای با نام "شوری" وجود دارد.. پس قرآن به مشورت فرا میخواند نه به دستورات یک نفر تن دادن. زیرا اگر بدانید در جنگ خندق وقتی سلمان پیشنهاد حفر خندق را داد برای عربها گران تمام شد که یک عجم نظر میدهد ولی پیامبر طبق آیه ی قرآن " و امرهم شوری بینهم و ..." پیشنهاد خوب سلمان را پذیرفت و مشورت کرد و نگفت چون من پیامبرم خودم فکری میکنم و دستوری میدهم و شما هم باید اطاعت کنید. البته این بر ما پوشیده نیست که دین اسلام تحمیلی نیست " لا اکراه فی الدین" یا "انا هدیناه سبیلا اما شاکرا و اما کفورا" اجباری در دین نیست.. اجبار نیست کسی که اسلام را قبول ندارد به احکام آن از قبیل حجاب یا مسائلی دیگر عمل کند... ما بنابر آیه ی قرآن اگر مسلمان هستیم ملزم به اطاعت از خدا و رسولش و اولی الامر میباشیم که طبق تفاسیر همان امامان معصوم میباشند همین والسلام. نه کس دیگر فقط امام که همینک هم صاحب الزمان هست و زنده و حاضر و ناظر بر اعمال ما هستند. امام غایب هستند و غیبت مصداق حضور نمیباشد یعنی غایب هست ولی حضور دارند.

آیت الله خوئی یکی از مراجع بزرگ شیعه در شرح کتاب عروه الوثقی آورده اند: بر طبق اخبار معتبر فقیه میتواند فقط در دو امر فتوای دینی و قضاوت دخالت کند و برای ولایت او در سایر موارد اسناد و روایاتی وجود ندارد" و در ادامه آورده اند: استدلالی بر ولایت یک فقیه در عصر غیبت امام زمان نمیباشد و این ولایت غیر قابل اعتماد میباشد" آخوند معروف خراسانی که صاحب کتاب کفایه الاصول است میفرمایند: ولایت فقها را بدعت در دین مینامد و صراحتا اعلام نموده اند:" ولایت بر امور شخصی و جزئی مردم غیر قابل قبول است"

پیامبر فرمودند: هرکس بدعت گزاران را محترم شمارد و ایشان را یاری رساند به هدم و نابودی اسلام کمک کرده است

لیک در ادامه عرض میکنیم واژه ی ولایت عالم یا یک فقیه بر مردم در کتب فقهی شیعه بکار نرفته و روایتی براین مبنا وجود ندارد و این بدعتی بیش از طرف فقهای طرفدار دین سیاسی نمیباشد و در مورد واژه ی ولی الله یا ولی امر به داستانی کوچک اکتفا میکنیم: روزی نامه ای به دست آیت الله سید محسن اعرجی رسید که روی پاکت با عباراتی از قبیل "ولی الله" ایشان را مخاطب قرار داده بوده اند آن عالم وارسته نامه را مرجوع کردند و اقدام خود را اینگونه توضیح دادند: القاب مذکور منحصر به معصومین است لذا نامه برای من نبوده تا آنرا باز کنم.

هیچ ادله قرآنی یا روائی مبنی بر اطاعت مطلق از غیر معصوم وجود ندارد و منظور از اولی الامر معصومین میباشند نه یک عال یا یک فقیه مسائل دینی... اینک یک فقیه به تنهایی نمیتواند در مقام ولی امر برآید...

پیامبر اکرم فرمودند: خداوند مومن ضعیف را دشمن دارد سوال شد مومن ضعیف کیست؟ ایشان فرمودند: کسی که نهی از منکر و کار زشت نکند... ما فاش گفتیم و از عواقبش به خداوند اسلام و جهانیان پناه برده ایم.. پروردگارا ما را نصرت عنایت فرما

باز تاکید میکنم این مطالب هیچگونه جنبه ی سیاسی ندارند و فقط از زاویه ی دین مطرح شدند... ای مسلمین ما گفتیم خواه پند گیرید خواه ملال.

بر قامت دلربای مهدی صلوات

منبع: وبلاگ آتشیز

یا علی


[ ] [ 23:0 ] [ سعيد ]
                    بسم الله الرحمن الرحیم و انه خیر ناصر و معین 


گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت....

                                     گفتا تو بندگی کن گو بنده پرور آید....

سلام به همه ی دوستان وبلاگ... تا حالا شده با خودتون بگید من انجام شدن فلان کار رو از خدا خواستم ولی اجابت نکرد؟ مگر خودش نگفته بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را؟ چرا من صداش کردم ولی منو اصلا تحویل نگرفت... به قول خودمون ما رو اصلا جزء آدم حساب نکرد... حالا مگه انجام شدن فلان کار چیزی از خدا کم میکرد؟ چرا یه خوبی در حق ما نکرد... یه سوال دار از اونایی که نماز میخونن... از خودت سوال کن ولی جواب حقی به سوال بده.. اگه بهشت و جهنمی در کار نبود نماز میخوندیم؟ اگه بهشت و جهنمی در کار نبود حاضر بودی توو گرمای تابستون وسط ظهر عشق و حالتو ول کنی بیای نمازتو بخونی؟ حاضر بودی امسال توو اون گرمای تابستون گرسنگی و تشنگی بکشی و روزه بگیری؟ ببین اونی که این وضع هارو تجربه کرده میفهمه دارم چی میگم... شاید خود منم بگم آره بخاطر بهشت و جهنم نبود ولی کج بشین و راست صحبت کن داریم دروغ میگیم اینکارو نمیکردیم...

دکتر شریعتی میگه: من رقص دخترهای هندی را بیشتر از نماز خواندن پدر و مادرم دوست دارم چون این عشق است که دخترهای هندی بخاطر آن میرقصند ولی پدر و مادرم برحسب عادت نماز میخواندند و عشقی در کار نبود... آره واقعیتش هم همینه... عبادتی که از روی جبر باشه به درد آدم نمیخوره... کار خوب انجام دادن به امید ثوابش به کار آدم نمیاد...روزه گرفتن به خاطر اینکه ماه رمضان هست و همه روزه میگیرن به کار آدم نمیاد... اینها وقتی به درد آدم میخورند که بگی من اینکار رو میکنم فقط بخاطر اینکه خدا خوشش میاد که من اینکارو انجام بدم یعنی همون رضای خدا... نگاه نکن به فلان دوستت که خیلی اهل دین و خداست... تو کار خودتو انجام بده... تو همون دو رکعت نمازتو با عشق بخون از نماز شب بدون تفکر اون دوستت خیلی بهتره... من یادمه وقتی واسه کنکور میخوندم یه دوست داشتم که واقعا نابغه ای بود واسه خودش... همش تست میزد در حالی که من هنوز توو درسای خودم مونده بودم.. یکی از دبیر هامون به من گفت نگاه نکن که اون خیلی جلو هستش... تو کار خودتو بکن و عمقی درستو بخون... توو راه عبادت هم همینه تو عمقی باش یعنی با عشق کار کن به فلان عارف نگاه نکن که به چه مقاماتی رسیده تو راهه خوتو برو...

راستی یه چیز اصلا یادمون نبود.... خبرت هست که صاحب زمانی در کار است؟

برای تعجیل در فرج وعده داده شده دعا کنید و صلوات بفرستید

وبلاگ آتشیز

[ ] [ 17:53 ] [ سعيد ]
                          بسم رب الحسین


موسم ماتم آمد...

                                      لا یوم کیومک یا اباعبدالله...


دوباره موسم ماتم رسید... دوباره موسم عزا و پرچمهای برافراشته ی سیاه فرا رسید... لا یوم کیومک یا اباعبدالله...بچه ها با خودمم هستم بیایم امسال مرد و مردونه عزاداری کنیم... با یه دست سینه نزنیم با یه دست شماره بدیم یا دخترامون شماره بگیرن... بخدا حرمت داره این ده روز.. تو رو به همون حسین واقعا از ته دل یا حسین بگیم... فرصت خوبیه که گناهامونو پاک کنیم با گریه برای امام حسین... بخدا بچه ها من خرافاتی نیستم و یا از روی اجبار این موضوع رو نمینویسم این کلمه ای سه حرفیه دلیلش...احتمالا فهمیدی چیه... آره اون عشق هستش.. داستان زیر رو بخون:


  این در بهشت مخصوص ذاکرین امام حسین است...

از آیت الله عبدالهادی شیرازی نقل شده که گفت: شبی صحرای قیامت را خواب دیدم که بهشت دری دارد و علما و فقها و مراجع تقلید در صف طولانی ایستاده اند و حضرت صادق به حساب آنها رسیدگی میکند و به بهشت میفرستد و من دیدم که در اواخر صف هستم و تا نوبت به من برسد طول میکشد. نگاهی به اطراف کردم دیدم درب دیگری باز است که آنرا باب الحسین میگویند ولی آنجا کسی معطل نمی شود و با خود گفتم: از این در می روم پس به سوی آن در آمدم و خواستم وارد شوم.

دربان بهشت گفت: نمی شود زیرا این در مخصوص اهل منبر و ذاکرین امام حسین است... شما که منبری نیستی

مرحوم آیت الله شیرازی میفرمایند: از خواب بیدار شدم و تصمیم گرفتم که هر شب جمعه برای بچه های خود روضه بخوانم


هرکه از صدق و صفا دست به دامان تو زد

                                عزت هر دو جهانش به خدا تامین است

دوستان در خبرنامه عضو شید تا هر پستی که میشه رو در ایمیلتون داشته باشید ساده است کافیه که در خبرنامه ای که در زیر شمارنده هست ایمیلتون رو وارد کنید

منبع: وبلاگ آتشیز

برگرفته از کتاب زندگی علما از کتاب گنجینه دانشمندان جلد 9

صل الله علیک یا اباعبدالله بابی انت و امی یا مظلوم....

[ ] [ 22:37 ] [ سعيد ]
                        بسم الله الرحمن الرحیم


مرحوم نراقی (ره) فرمود:

در مدینه زن فاحشه ای بود و همسایگی این زن اغلب به عزاداری امام حسین مشغول بودند و جمعی در آن خانه گرد هم جمع میشدند و بر مصائب آقا حسین گریه میکردند و بعدا از آن غذایی که تهیه دیده بودند به آنها داده میشد.

در همان خانه دیگی بر روی آتش نهاده و طعام جهت جمعیت درست می کردند از اتفاق آتش زیر دیگ خاموش شد.

زن فاحشه برای بردن مقداری آتش به خانه ی آنها آمده می بیند آتش زیر دیگ خاموش شده مشغول روشن کردن آتش زیر دیگ می شود در این حالی که داشت آتش را روشن می کرد دودی از آن برخاسته و بر چشم این زن می رود و چند قطره اشک از چشمان او جاری میشود.

وقتی آتش روشن می شود مقداری از آن را برداشته به خانه ی خود میبرد پس از ساعتی به واسطه گرمی هوا استراحت نموده و به خواب می رود. در عالم رویا مشاهده میکند که قیامت بر پا شده ناگهان زبانه ی آتش او را فراگرفت و به غلها و زنجیرهای آتشین او را بسته میکشانند.

در این وقت زن فریاد میزد اما کسی به دادش نمیرسید چون خواستند او را به آتش جهنم اندازند ناگهان شخصی صدا زد که دست از او بردارید.

ملائکه عرض کردند: یابن رسول الله این زن فاحشه است و جمیع اوقات خود را به فسق و فجور می گذراند. آقا فرمودند: بلی ولی امروز در همسایگی اش مشغول عزاداری من بودند رفته بود آتش بردارد دید آتش زیر دیگ خاموش شده و به واسطه روشن کردن آتش چند قطره اشک از چشمانش جاری شد و قدری از دستش برای ما سوخت او را ببخشید.

زن از خواب بیدار میشود و فورا خود را به آن مجلس می رساند و توبه و انابه می کند و مومنه میشود


یا صاحب الزمان اللهم صل علی آلک و عجل فی فرجک

منبع: کرامات الحسینیه ص 125

وبلاگ آتشیز

[ ] [ 0:1 ] [ سعيد ]
                      بسم رب الشهداء الکربلا

سلام دوستان... بی مقدمه میخوام برم سر اصل مطلب... وقتی میگن حسین مظلومه واقعا راست میگن و مظلوم های دیگه ی اون جنگ نا حق در صحرای کربلا بیشتر امام سجاد و زینب کبری هستند... داشتم این مطلب رو توی یک کتاب میخوندم خالی از لطف نیست شما هم بخونید مطمئنن اگر به اولاد زهرا و اهل بیت محبتی داشته باشید گریتون در میاد:

در روایت آمده از امام سجاد پرسیدند: سخت ترین مصائب شما در سفر کربلا کجا بود؟ حضرت در پاسخ فرمودند: الشام الشام الشام. توضیح اینکه طبق روایت دیگر از امام سجاد به نعمان بن منذر مدائنی فرمود: در شام هفت مصیبت بر ما وارد آوردند که از آغاز اسیری تا آخر چنین مصیبتی بر ما وارد نشده بود:

۱- ستمگران در شام اطراف ما را با شمشیرهای برهنه و استوار کردن نیزه ها احاطه کرده بودند و بر ما حمله می نمودند و کعب نیزه به ما میزدند و در میان جمعیت بسیار نگهداشتند و ساز و طبل میزدند

۲-سرهای شهدا را در میان هودجهای زنهای ما قرار دادند سر پدرم و سر عمویم عباس را در برابر چشم عمه هایم زینب و ام کلثوم نگهداشتند و سر برادرم علی اکبر و پسر عمویم قاسم را در برابر چشم سکینه و فاطمه ( خواهرانم ) می آوردند و با سرها بازی میکردند و گاهی سرها به زمین می افتاد و زیر سم ستوران قرار میگرفت

۳- زنهای شامی از بالای بامها آب و آتش بر سر ما میریختند آتش به عمامه ام افتاد چون دستهایم را به گردنم بسته بودند نتوانستم آنرا خاموش کنم عمامه ام سوخت و آتش به سرم رسید و سرم را نیز سوزاند

۴- از طلوع خورشید تا نزدیک غروب در کوچه و بازار با ساز و آواز ما را در برابر تماشای مردم در کوچه و بازار گردش دادند و گفتند: ای مردم بکشید اینها را که در اسلام هیچگونه احترامی ندارند

۵- ما را با یک طناب بستند و با این حال ما را از خانه ی یهود و نصاری عبور دادند و به آنها می گفتند: اینها همان افرادی هستند که پدرانشان پدران شما را در خیبر و خندق کشتند و خانه های آنها را ویران کردند امروز شما انتقام آنها را از اینها بگیرید ای نعمان هیچکس از آنها نماند مگر اینکه هرچه خواست از خاک و سنگ و چوب به سوی ما افکند.

۶- ما را به بازار برده فروشان بردند و خواستند ما را به جای غلام و کنیز بفروشند ولی خداوند این موضوع را برای آنها مقدور نساخت

۷- ما را در مکانی جای دادند که سقف نداشت و روزها از گرما و شبها از سرما آرامش نداشتیم و از تشنگی و گرسنگی و خوف کشته شدن همواره در وحشت و اضطراب به سر میبردیم

بچه ها اینجوریه مظلومیت امام های ما.... امام سجاد چهل سال برای پدرش گریه کرد تا جان به جان آفرین تسلیم کرد... امام زمان در زیارت جامعه میفرمایند: حسین جان آنچنان در عزایت محزون هستم که به جای اشک خون گریه میکنم... امام هم که معصوم هست و دروغ گفتن توی کارش نیست... این چه مصیبتی است که امام در آن خون گریه میکند؟ شخصی در خواب امام را دیده بود و همین موضوع را پرسیده بود و گفت بود آیا مصیبت حسین است؟ امام فرمودند: اگر حسین هم بود خون گریه میکرد پس پرسید که آن چیست؟ امام در جواب فرموده بودند: آن اسیری عمه ام زینب میباشد..... عمتی المظلومه....

 توجه: دوستان عزیز آتشیز و علاقه مندان به وبلاگ خواهش میکنم در خبرنامه عضو شید تا هر موضوعی که پست میشه رو در ایمیل خودتون داشته باشید و از همه چی خبر داشته باشید فقط کافیه آدرس ایمیلتون رو در بخش عضویت خبرنامه وارد کنید تا مطالب رو در ایمیلتون داشته باشید

یه صلوات بفرستید برای تعجیل در ظهور

منبع: برگرفته از کتاب Amazing Stories of Imam Hossein

 

[ ] [ 1:55 ] [ سعيد ]
                  به نام خدایی که جانم در دست اوست


سلام... خوبی دوست من؟ شاید با تیتر این پستم کمی مشکل داشته باشید... ولی به خدا قسم دارم اینجوری حسش میکنم... دین و خدا تو این زمونه رو به زواله... اگر ظهور منجی باید اتفاق بیافته پس حالا موقشه... آخر زمانی که از ازل دم میزدن الان موقشه...تو کتاب مسخ کافکا، گرگور سوسک شده آدم شد من و تویی که ادعامون گوش فلک رو کر کرده آدم نشدیم... که رسد آدمی به جایی که کند کار خدایی... حق رو آدم واقعا نمیدونه چطور تشخیص بده... من اگه الان به شما بگم نافرمانی خداتون رو نکنید و خودم گناه بکنم خیلی آدم بی انصافیم... یاد اون شعر نو افتادم که میگه:

مرا اینگونه باور کن... کمی تنها کمی بی کس کمی از یادها رفته خدا هم ترک ما کرده....

خدا ترک ما کرده کجا رفته؟ بابا به اون سختیهایم که تو فکر میکنی نیست به خدا... امام علی میگه اگر گناه کارترین فرد روی زمین باشم و فقط به اندازه دو رکعت وقت داشته باشم نماز بخونم هیچ واهمه ای ندارم.... دوستان یعنی کسی میتونه اینقدر مهربون باشه؟ البته این کسی با بقیه فرق داره... از چی میترسی؟ یه دوستی به من میگفت اونقدر گناه کردم که مطمئنم خدا نمیبخشه منو... گفتم عزیز من اگر گناه تو بزرگتر از رحمت خدا بود همه ی گناهات به پایه من... دوست من، من اگر الان دارم این حرفها رو به شما میزنم شاید حکمت این بوده که یه روزی تو یه ساعتی تو دنیای غرق مادیات اینترنت به یه وبلاگ کوچیک سر بزنی و اونجا به طرف خالقت دعوت بشی.. حالا فکر نکنی من خودم پسر پیغمبرم... منم جایز الخطام... ولی به طرف خدا برگرد اگه گناهی داشت به پای من...

یه داستان جالب بهتون بگم تا حال و هوامون عوض شه:

ابراهیم ادهم گفت: غلامی خریدم و از وی پرسیدم: نامت چیست؟ گفت: هرچه تو بخوانی، گفتم: چه میخوری؟ گفت: تا چه بخورانی، گفتم: چه میپوشی؟ گفت: هرچه بپوشانی، پرسیدم چه کار میکنی؟ پاسخ داد: هر کاری بفرمایی. گفتم: چه میخواهی؟ گفت: بنده را با خواستن چه کار؟ پس با خود گفتم: ای مسکین آلوده همه ی عمر خدای متعال را چنین بندگی کرده ای؟ بندگی را از این غلام بیاموز...

پیشنهاد من به عنوان یه دوست کوچیک به شما نماز بخونید... شبی که پیامبر به معراج رفته بود به خدا عرض کرد: خدایا امشب و شور و شادمانی شگفتی به من دست داده چه کار کنم همیشه این حال رو داشته باشم؟ خداوند ایشان رو به نماز فرمان داد و فرمود: ای محمد نمازگزار با خدایش راز و نیاز میکند.... خدا به موسی گفت: ای موسی سلام منو به بنده هام برسون و بگو هرشب تا سپیده منتظرتون هستم که بیدار شید با هم درد و دل کنیم اما صد حیف که شما میخوابید و من یادتون نیستم... ای بابا قربونت برم خدا چقدر اینجا غریبی تو 24 ساعت کل نمازای ما بیست دقیقه میکشه واسه اونم منت میذاریم... فقط یه بیت شعر خدایا:

در کوی نیکنامان ما را گذر ندادند            گر تو نمیپسندی تغییر کن قضا را


اللهم عجل فی فرج مولانا المهدی

یا علی

[ ] [ 15:32 ] [ سعيد ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره آتشیز

بسم الله الرحمن الرحيم

جز مست نداند اسرار خرابات..

برای دیدن کامل وبلاگ پیشنهاد میشود از مرورگر فایر فاکس استفاده شود

با سلام خدمت همه ى دوستانى كه به اين نيمچه وبلاگ سر ميزنند و مارو با حضورشون خوشحال ميكنن...هدف از تاسيس اين وبلاگ شناساندن ذات حق و ائمه
براى دوستدارانشان بود تا شايد سهم كوچكى در ارتباط با حق داشته باشيم::...
براى تعجيل در ظهور و سلامتى مهدى غريب صلوات....
پست الکترونیکی
saeed.kj@gmail.com
برچسب‌ها آتشیز
امکانات وب
Check PageRank





Powered by WebGozar

www.atashiz.blogfa.com